محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه
9
ديوان صفيعلى شاه ( فارسى )
ز اشعار من آنان كه لب اندر لب يارند * دانند كه شيرينى از آن كان نباتست از انبته اللّه نباتا حسن اين راز * شد كشف كز آن شاخ نباتم حسناتست امروز دل از حقهء لعلش نكشد دست * گوئى كه بر اين دولتم از غيب براتست اى دوست تو دانى و صفى آنچه بر او رفت * ز آن طره كه در هر سر مويش خطراتست بازم به همان زلف دلاويز بود كار * در سلسله زيرا كه هنوزم عقباتست [ دلبر امروز كمر بست و به قامت برخاست ] دلبر امروز كمر بست و به قامت برخاست * مست از خانه برون رفت و قيامت برخاست سرو ننشست دگر گرچه به گل ماند ز شرم * به تماشاى تو ز آن دم كه به قامت برخاست آنكه در سايهء بالاى تو بنشست به خاك * از لحد رقصكنان گاه اقامت برخاست شمع راز غم عشقت به زبان گفت كه سخت * بر سرش شعلهء غيرت به غرامت برخاست ايمن از فتنهء ايام نگشت آنكه بخواب * چشم مخمور ترا ديد و سلامت برخاست زين كه از حسن تو شد غافل و دل باخت به گل * در چمن نالهء بلبل به ندامت برخاست